![]() |
![]() |
|
| حضرت عشق به فرما که دلم خانه ی توست |
|
با سلام به تو عزیز که اومدی سراغم
هیچ کسی نمیتونه هدفمو از این کارها بدونه ...... و هیچ کسی هم نمیتونه جلوی منو بگیره جز خدا.... به عنوان اولین مطلب میخوام شعری رو تقدیم به کسی کنم که نه یک شب بلکه هر شب به یادش هستم... با همه ی بی سرو سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی ام آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه ی طوفانی ام دل خوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنوشانی ام ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرا نی ام حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانیست که بارانی ام حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه یک صحبت طولانی ام ها....به کجا میکشانی ام خوب من ها....نکشانی به پشیمانی ام |
|
+ نوشته شده در
هفتم فروردین 1385ساعت 11:38 توسط فرزین از شیراز |
|
|
یخ کرده ام! اما نه از سوز زمستان !
اما نه از شب پرسه های زیر باران
یخ کرده ام ـ یخ کردنی در تب ـ تبی که جسم ندارد باورم میسوزد از آن
یخ کرده ام اما تو ای دست نوازش روح یخی را با جنین شعله مپوشان
گرمم نخواهی کرد و فرقی نخواهد کرد یخ بسته ای پوشیده باشد یا که عریان
یخ بسته ام چون قطب آری این چنین است وقتی نمی تابی تو ای خورشید پنهان
یخ کرده ام ! یخ کرده ام ! ها....جان پناهم مگذار فریادت کنم در کوهساران |
|
+ نوشته شده در
هفتم فروردین 1385ساعت 11:37 توسط فرزین از شیراز |
|
|
در دو چشمش گناه مي خنديد
بر رخش نور ماه مي خنديد در گذرگاه آن لبان خموش شعله يي بي پناه مي خنديد شرمناك و پر از نيازي گنگ با نگاهي كه رنگ مستي داشت در دو چشمش نگاه كردم و گفت بايد از عشق حاصلي برداشت سايه يي روي سايه يي خم شد در نهانگاه رازپرور شب نفسي روي گونه يي لغزيد بوسه يي شعله زد ميان دو لب |
|
+ نوشته شده در
پنجم فروردین 1385ساعت 13:10 توسط فرزین از شیراز |
|
|
زندگي زيباست نه در رويا ...... بوسه زيباست نه براي هوس ....... پرنده زيباست نه براي قفس ....... دوست داشتن زيباست نه براي لمس كردن براي حس كردن |
|
+ نوشته شده در
پنجم فروردین 1385ساعت 13:5 توسط فرزین از شیراز |
|
|
milad_pt2003: ب.ظ): وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟ گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره ... گفتم يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ... گفتي به چَشم ... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ... و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي ... (سخته يکي بهت بگه ستاره شو ببينمت .. بعد يه کم که بگذره بگه ديگه نيا ببينمت) نه؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجم فروردین 1385ساعت 12:57 توسط فرزین از شیراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بر تاريکي عمر خود
و در زير آسمان شبهاي تار من يک بي ستاره ام که تنهاي تنها نشسته ام... سلام خوشحالم که به وبلاگم سر زدين! اميدوارم که هيچ وقت عشقتون تبديل به نفرت نشه! منتظر نظراتتون هستم دوستون دارم.... |
| پیوندهای روزانه |
|
یکی از وبلاگ های زیبا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
$ |
| پیوندها |
|
عاشقی رضا از این پل رد شو تا به جزیره ی عشق برسی خیلی توپ از روژان خانم دختر پاییزی زیباست ok همه چیز دراین سایت ظه Love God و اما عشق ok ازاقا امیر از لیلا خانم توسط مریم مهیاد |
|
RSS
|