![]() |
![]() |
|
| حضرت عشق به فرما که دلم خانه ی توست |
|
ببین چگونه چشم من به دروغ تو خیره مانده من آمدم ، نگریستم ، گریستم و رفتم من خندیدم ولی فقط به قدر خودم، و اینک از آن قفس تنها میله هایش را به یاد دارم من کبوتری بودم ، بدون بال یا شاید بالهایم در عنفوان لذت یاد گرفتن پرواز شکسته بود شاید پرهایم را همان آفتابی سوزانده بود - آتش زده بود - که گرمایش تنم را کیفور می کرد و خمارش سرم را مخمور نمی دانم شاید اینها خواب های کودکانه ی من باشد چه من کودکی نکردم ولی میدانم ... حقیقت مفتضح زندگی من این است که فرشته ام یک دست و یک پا بیشتر ندارد من این را در هجده سالگی دانستم ولی هنوز نمی دانم ، او چگونه خواهد توانست به این زودی ها مرا در آغوش بگیرد
تاریکی ای که از شکاف دیوار با آن تیرک های آهنی به درون می تابید، و سایه هایی که غرق در نور بودند، دنیایی که دیوانه تر از پیش می نمود ، و من که به دروغ این دیوار ها با آن حایل های چوبی شان سر می سپردم * * * زندگی ای که هر روز سنگین تر و هر شب تاریک تر بر سرم آوار می شد،
به خاطر پاییزی که چمن را می پلاساند
به خاطر زمستانی که از تصور او هم ناجوانمرد تر بود به خاطر تلخی حتی فکر کردن به بهار جدیدی که هرگز نمی دید به خاطر تنفر از اسلافش ... نبود که سیب نارسیده به زمین افتاد می خواست صدای خرد شدن برگها را بشنود آخربه او گفته بودند تو در زندگی بعدی ات پا خواهی داشت . نامه ای که از یک دوست قدیمی -که حالا در نیوزلند زندگی می کنه- برای کلمانس اومده ،ژان ،
و اون- با این فاصله زیاد -همه سعی خودش رو کرده تا فرانسه بنویسه. کلمانس اونو می خونه یک بار، دو بار، سه بار،هیچی.. هیچی ازش نمی فهمه.کلمانس مدتهاست چیزی نخونده..هیچی. چند روزی طول می کشه ، کلمانس همه متن اون نامه رو خونده . پیش من میاد : " هی ... من این کلمه رو حالیم نمی شه" "من هم" کلمانس ومن، هر کس باید از هر کس که میشناسه سوال کنه . این غیر ممکنه که کسی ندونه. ما تا حالا از نصف مردم شهر اونو پرسیدیم . هیچی. هیچکی هیچی نمیدونه . اووه ، خدای من، یک کلمه فرانسوی که از یک جزیره دور افتاده برای کلمانس اومده ،نیوزلند، و هیچ کس توی شهر از اون سر در نیاره! رهانیده بودم من و رهیدم
روحم را از چنگ شبها و پریدم با تمام وجودم به آن سوی غم ها و بعد دیدم شکستنم را من شناخته بودم آنچه را که تو در من نشناختی در تو م
چشم دیشب تر بود، گوش دیشب کر بود، ماهیانی که در آسمان شنا می کردند ـ چونکه آبی تر بود ـ می دیدند " ماه هم بی بر ب |
| تبليغات | X | |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بر تاريکي عمر خود
و در زير آسمان شبهاي تار من يک بي ستاره ام که تنهاي تنها نشسته ام... سلام خوشحالم که به وبلاگم سر زدين! اميدوارم که هيچ وقت عشقتون تبديل به نفرت نشه! منتظر نظراتتون هستم دوستون دارم.... |
| پیوندهای روزانه |
|
یکی از وبلاگ های زیبا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
$ |
| پیوندها |
|
عاشقی رضا از این پل رد شو تا به جزیره ی عشق برسی خیلی توپ از روژان خانم دختر پاییزی زیباست ok همه چیز دراین سایت ظه Love God و اما عشق ok ازاقا امیر از لیلا خانم توسط مریم مهیاد |
|
RSS
|