ندانستم که من کیستم...
ولی دانستم توکی هستی...
ندانستم که عاشق کیست...
ولی دانستم عشق چیست...
احساس نکردم شب روزمیگذرد...
ولی احساس کردم تویی که میگذری...
چشمانم به روشنایی جوابی نمی گفت...
چشمانم تو راجواب گفت...
دست هایم رابازخواهم گذاشت تا تورادرآغوش بگیرم...
قلبم را خواهم بست تا هیچ کس دیگری وارد آن نشود...
چشمانم راخواهم بست تاتصویری غیرازتودرآن نقش نگیرد...
زبانم راخواهم بست تا بستن درهای بسته را نگوییم...
گوش هایم راخوام بست تا صدای عشق از ان بیرو نرود...
نگاهم رابازخواهم گذاشت تا عشق راهمیشه ببینم...
احساس نکردم تکه آینه عشق درقلبم فرو رفت...
احساس نکردم سم عشق وجودم رافرا گرفت