چشمان تو
باید اعتراف کنم
من نیز گاهی به آسمان نگاه می کنم
دزدانه
به ستارگان
نه به همشان
تنها به آنهایی که شبیه ترند
به چشمان تو !
باید اعتراف کنم
من نیز گاهی به آسمان نگاه می کنم
دزدانه
به ستارگان
نه به همشان
تنها به آنهایی که شبیه ترند
به چشمان تو !
از خدا خواستم تا دردهایم را التیام بخشد
خدا پاسخ گفت:
مخلوق من ! هر دردی را درمانی است و این تو هستی که باید درمان دردهایت را بجویی
از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانایی بخشد
خدا پاسخ گفت:
آفریده من آنچه باید تکامل یابد روح توست جسمت تنها قالب گذراست
از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند
خدا پاسخ گفت:
بنده قدرتمند من! صبر حاصل سختی است عطا شدنی نیست بلکه آموختنی است
از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد
خدا پاسخ گفت:
نازنین من به تو موهبت بسیار بخشیدم شاد بودن با خود توست
از خدا خواستم تا رنج هایم را کاستی دهد
خدا پاسخ گفت:
مخلوق صبورم بهای رنج تو دوری از دنیا و نزدیکی به من است
از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد
خدا پاسخ گفت:
پرور روح تو با تو اما آراستن آن با من
بی تو ، مهتاب شبی ، باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره بدنبال توگشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید :
یادم امد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم .
تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت .
من همه ، محو تماشای نگاهت .
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی :
" از این عشق حذر كن !
لحظه ای چند بر این آب نظر كن ،
آب آیینـه عشـق گـذران است ،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است !
تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن ! "
با تو گفتم : " حذر از عشق !؟ - ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم ،
نتوانم !
روز اول ، كه دل من به تمنای تو پر زد ،
چون كبوتر ، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...
باز گفتم كه : " تو صیادی من آهوی دشتم
تا بدام تو درافتم همه جا گشتم وگشتم
حذر از عشق تو ندانم ، نتوانم ! "
اشكی از شاخه فروریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشك در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید !
یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم .
نگسستم ، نرمیدم .
رفت در ظلمت شب ، آ ن شب و شبهای دگر هم ،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم ...
بی تو ، اما ، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم !
" فریدون مشیری "
گاهی وقت ها که دلم میگیره
که نمی دونم چشه
که میدونم چیزی توش گیر نکرده
که میدونم دوست داره گریه کنه
که میدونم دوست داره یه لحظه نباشه
لا اقل برای خودش باشه
که میدونم هیچ کی رو پیدا نکرده
که میدونم داره سر ریز میشه
دستشو میگیرم
میارم پیش تو
اونوقت دلمو میگیری میون دستای مهربونت نازش می کنی
می بوسیش
بعد که آروم شد بر می گردونیش به من
ومن یه دل تازه دارم
یه دل لبریز ازعشق
میرم خالیش کنم
برمیگردم منتظرم بمون
مهربونم اگه تو نبودی من کی رو ستایش می کردم؟


با تو ای تنها ترین کوچه سخن می گویم
از زمانهای قدیم از گل یاس آقا سید
از شکوفه های گیلاس صدیقه خانم
از شیشه همیشه شکسته عمو اکبر
از پنجره اتاق نیلوفر
از بارانهای زیبای پاییزی
از تپیدن دل مریم و مرتضی هنگام دیدار
از گریه دوقلوهای مریم خانم
از نذری های خوشمزه نرگس خانم
از شب قدرهای خانه حاج آقا امین
از ماهی کوچولوی حوض خانه
از گربه تنبل ظهرهای تابستان
از گل کوچیکهای بچه ها
از شربتهای خنک بعد از ظهر
از شیرینی خورون مریم و مرتضی
از دعواهای همسایه دست چپی
از ماشین قراضه همسایه روبرو
از فوتبال نگاه کردنهای شبانه من و امیر
از قهرمانی اس اس
از یادگاری نوشتن من زیر پنجره نیلوفر
از قبول شدن دانشگاه
از امتحانهای آخر ترم
از فوت آقا سید
از آپارتمان شیکی که جای یاسهای آقا سید روئید
از سال تحویلهای تنهای من و مادر
از عشق من و نیلوفر
از ورشکستگی پدر نیلوفر
از زمستانهای برفی
از شکستن پای من
از آمدن خواستگار از ما بهترون برای نیلوفر
از گریه های شبانه من
از عهد شکنی نیلوفر
از فارغ التحصیلی من
از دنبال کار گشتن
از کوچ ما به تهران
از کار پیدا کردن من
از ازدواج من و دختر دایی احمد
از فوت مادر
امروز دوباره بعد از 15 سال برگشتم به همان کوچه قدیمی همان خانه قدیمی پلاک 37
به دخترم سپیده قول داده بودم که کوچه قدیمی را نشانش بدهم.
اینجا دیگر نه نرگس و نیلوفر هست
نه حاج آقا امین و صدیقه خانم و عمو اکبر
آپاراتمان شیکی که جای یاسهای آقا سید بود پر از مستاجر است
کوچه دیگر رنگ و بوی قدیم را ندارد
آدمهایی که هر روز از مقابل هم رد می شوند انگار با هم غریبه اند
به یاد یادگاری که زیر پنجره نیلوفر نوشته بودم می افتم
نوشته ها همان جاست همان کلمات ساده ؛ می خوانم:
زندگی آب روان است می گذرد
سپیده در سکوت نگاهم می کند، خودکاری از جیبم در می آورم
زیر نوشته قبلی می نویسم
فقط خاطره هاست که می ماند
... ! ! !
****
درگذرگاه زمان ، چرخ بازیگر دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می مانند
نداده اند ، مي آزارند ، بى ترديد بهتان و گناه بزرگى بر عهده گرفته اند .
سورهء الاحزاب آیهء 58
بسم الله نشانه رنگ الهی و بیانگر جهت گیری توحیدی است
♣ بسم الله رمزتوحید وذکر نام دیگران به جای آن،رمزکفرو قرین کردن نام خدا بانام دیگران،نشانه شرک.
♣ بسم الله رمز بقا و دوام است ، زیرا هرچه رنگ خدایی نداشته باشد ، فانی است.
♣ بسم الله رمز عشق به خدا و توکل به اوست.
♣ بسم الله رمز خروج از تکبر و اظهار عجز به درگاه الهی است.
♣ بسم الله گام اول در مسیر بندگی و عبودیت است.
♣ بسم الله مایه فرار شیطان است.
♣ بسم الله عامل قداست یافتن کارها و بیمه کردن آنهاست.
♣ بسم الله ذکر خداست؛ یعنی خدایا من فراموشت نکرده ام.
♣ بسم الله بیانگر انگیزه ماست؛یعنی خدایا هدفم تو هستی،نه مردم وطاغوت ها وجلوه ها وهوس ها.
بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است
اگر دنیای ما دنیای درد است
بدان عاشق شدن از بحر رنج است
اگر عاشق شدن بس یک گناه است
دل عاشق شکستن صد گناه است![]()

زندگی گاهی گریه است , گاهی خنده , گاهی بازنده ای و گاهی برنده .
زندگی گاهی عشق و گاهی نفرت , گاهی امید گاهی حسرت ,
گاهی افتادن و موندن و بریدن , گاهی وقتها پر گشودن و
پریدن .
زندگی مثل یک سقفه تو هجومه بی پناهی .
زندگی عشق و محبت کندن از مرگ و تباهی .
زندگی مثل یک جنگه تنها جنگی که قشنگه تو نبرد زندگی عشق حکم تفنگه .

چتر دستانت کجاست که مرا در آغوش بگیرند تا اشک های آسمان شانه هایم را خیس نکنند...!
هر چه صدایت کنم باز هم نمی آیی این را میدانم...
زیر باران منتظر مینشینم ..خودت گفتی...اگر باران بند بیاید شاید آمدم!
پس کی آسمان دست بر میدارد؟